تبليغاتX
مثل تو



....

         .....داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک میگویید...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 12:43  توسط سپیده (ب) 



یکی یه روزی میره..چند روزی همه بچه ها ناراحتن...گریه میکنی برای خودت..برای اون...

بد یکم که میگذره همه فراموش میکنن که یکی یروزی رفته...چقد بدم رفته.......تازه آدما وقای یکی میره یادشون میفته که دوستش بودن..

همه فراموش میکنن و فقط تویی که هنوز برات مهمه...فقط تویی که به اتفاقایی که میفته یه جوره دیگه نگاه میکنی....

 

چند سالی برای یه آدم بی تابی میکنی...و اون خیلی ساده از کنارت میگذره ولی تو ....

همه آدما اسم این اتفاقارو میذارن زندگی.....واقعا زندگی یعنی این؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 17:10  توسط سپیده (ب)  | 



یکی از ما چشم دوخته به آسمون وسط کویر.....

یکی از ما تو باشگاه نجوم...

 یکی از ما...یکی مثل ما تو پارک رصدخونه روز نجوم...آخرین روز نجوم...

یکی مثله همه ما...شایدم نه...

حتما باید یکیمون بره تا....

کاش یکم بیشتر صبر میکردی...

فراز! از اون بالا بچه هارو میبینی؟

خوش بحالت...رفتی....!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 11:41  توسط سپیده (ب)  | 



فراز.....

            ......

                    .....روحت شاد!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 19:34  توسط سپیده (ب) 



کاش چشمانت را شبی به من قرض می دادی!
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:3  توسط سپیده (ب)  | 



بازم داریم آروم آروم و گاهی هم تند تند به اردیبهشت نزدیک میشیم و یعنی آخرین روزای مهلت انجام پروژه هامون...... .

و امتحانات حال گیری معلم ها برای کوفت سازی تعطیلات عید!!!!!!!

و شب های سختی که واسه انجام پروژه تا ساعت ۷ مجبور میشی بمونی مدرسه و بعد خسته بعد از رد شدن از یه ترافیک خیلی بدبرسی خونه و تازه بشینی واسه دوتا امتحان درس بخونی...یکی فیزیک از اول تا آخر کتاب....یکیم شیمی کل فصل..... .وبد تر از اون اینکه یهو همون شب آسمت عود میکنه و مجبور میشی به زور بخوابی که حالت خوب شه....و فرداش دست از پا دراز تر بری مدرسه و امتحان های قشنگ بدی و.....!!!!

خدایا به هممون کمک کن!

آمین

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 17:22  توسط سپیده (ب)  | 



و چه خوش بختی بزرگیست عاشقی!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 19:7  توسط سپیده (ب)  | 



مثله یه ماهی که تو دستات داره سر میخوره و تو نمیتونی نگهش داری!

 

به همین سادگی.....!

کاش میشد ثانیه ها رو برای لحظه ای کوتاه نگه داشت....!

همش همین!

مثه یه ماهی که...!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 15:27  توسط سپیده (ب) 



فصل عاشق شدن برگ هاست...

                                                    ...و داستان دیرینهء من و تو

تو رفتی و من همچنان مات و مبهوت

                                                         به آسمان خیره مانده ام.

آن شب

                 غروب از همیشه سرخ تر بود.

فصل...

               فصل شکستن برگ هاست

                                                         و پایان داستان نگاه های من و تو!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 13:31  توسط سپیده (ب)  | 



....ومن همچنان سکوت میکنم و آسمان هرشب بجای من و برای من میگرید...ومن اشک هایم را به آسمان میسپارم تا  آنها را روانه کند بیایند و بر دستان تو بوسه بزنند!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 10:51  توسط سپیده (ب)  | 



وهمچنان روز ها بر من سخت میگذر...

سکوت میکنم و لبخند های زورکیم را به این و آن هدیه میکنم!

روز ها میگذرد و من هنوز انتظار تو را میکشم...

و گاه ساعت ها دیوانه وار بر عکست خیره میمانم...

روز ها میگذرد و من هنوز دوستت دارم...

...هنوز!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 9:2  توسط سپیده (ب)  | 



بر عشق تو بر عشق همهء کودکی هایم گریستم...تویی که برای من از من گریختی...بر عشق آن کودکی گریستم که ندانسته به عروسک هایش عشق میورزید...به سوگ مرگ او نشتم و گریستم...به یاد همهء خاطرات زیبایی که هیچ وقت به وقوع نپیوست...

به یاد مرگ همهء دوست داشتن هایم...به یاد مرگ عروسک کودکی هایم...به خاطر مرگ عشق...به خاطر مرگ خودم گریستم!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 8:38  توسط سپیده (ب)  | 



به همین سادگی رفتی بی خداحافظ عزیزم...

سهم تو شد روز تازه سهم من اشک که بریزم.

به همین سادگی کم شد عمر گل بوته تو دستم...

گله از تو نیست میدونم خودم اینو از تو خواستم(!)

به جون ستاره هامون تو عزیز تر از چشامی

 هر جا هستی خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامی....!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 15:24  توسط سپیده (ب)  | 



توخیالش باهاشه،باهم حرف میزنن،شادن، میخندن،باهم خوبن خیلی خوب،دیگه باهم دعوا نمیکنن،باهمنند.

دیگه این از نبودن اون ناراحت نیست ،دیگه اون از بودن این ناراحت نیست.

باهم خوبن مثل دو تا دوست ،مثل خوبی های  یک مادر با دخترش،شادن هردوتاشون،تو خیالش باهاش حرف میزنه،اونم گوش میکنه و دیگه دعواش نمیکنه.

باهم خوبن مثل قدیما ،اون هواشو داره نمیذاره حیلی اذیت شه،مثل یه مادر با دخترش ،چشماشو میبنده که تجسمش کنه،تو خیالش مثل قدیما از دیدنش سرخ میشه،تو خیالش...شادن،میخندن هر دو تاشون ولی  خیلی طول نمیکشه که اشکاش همهء خیالاشو پاک میکنن و میفتن رو دفترش و تصویرش رو از تو چشاش میبرند... .


 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 16:44  توسط سپیده (ب)  | 



دیشب خدا خواب بود..دیشب خدا گریه های منو ندید ،کاش دیشب صدامو  میشنید و آرومم میکرد....،کاش خدا میذاشت به خوابش برم...کاش منو پیش خودش میبرد..دیشب خدا خواب بود مثله همهء آدما....دیشب هیچ کس صدای ناله های منو نشنید...دیشب هیچ کس بارون آسمونمو ندید....نه تو فهمیدی ،نه خدای تو امشب هم مثله هر شب خدا خواب خواهد ماند... .
+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 14:57  توسط سپیده (ب)  | 



حالش خوب نیس، دردهای قلبش روز به روز بیشتر میشه،گیج نمیدونه چیکار کنه با دوستاش هم حتی دیگه نمیتونه ارتباط برقرار کنه،اول مهر وای که چقدر دلش میخواهد با یکی حرف بزنه،از زنگ اول دلش بارونیه. دل تنگ شده برای چیزی که 4 ماه ندیدتش برای چیزی که  خودشو از دیدنش محروم کرده. 

تو دلش غوغایی مثه کسی میمونه که داره از لبهء یه پرتگاه پرت میشه و کسی نیست تا دستش و بگیره.                                

وزوز صدای دیگران اذیتش میکنه ،با دوستاش دربارهء چیزای روزمره حرف میزنه تا حواسش پرت شه.و بالاخره زنگ آخر میرسه معلم میاد سر کلاس توی دلش خالی میشه اشک تو چشاش جمع میشه ولی میخنده تا کسی متوجه نشه .

حالش بدتر میشه تکون های عصبی پاهاش از کنترلش خارج شده و معلم شروع میکنه به درس دادن،تمام خاطرات گذشتش میاد جلو چشش انگار تو سرش تلویزیون روشن کردن  باز دلتنگ میشه،به خودش قول داده تا حالا حالا ها به دیدن اون چیزی که خیلی دوست داره نره چیزی که دیدنش میتونه دوباره زندش کنه.

چقدر دلش میخواد با یکی حرف بزنه ،وای که چقدر میخواد غرورشو زیر پا بذاره....وای که چفدر دلش میخواد مثه کلاس اولیا اول مهر گریه کنه.میاد خونه تا شب آهنگ گوش میده و چند  خط  از حرفای دلش رو تو دفترش مینویسه.یکی از معلمای قدیمش بهش sms  میزنه:یه دردایی کهنه میشن،اونقدر که حرفشونم نمیشه زد ،اون هم میدونه که حالش بده.

تا شب با خودش تکرار میکنه :یه دردایی کهنه میشن،اونقدر که حرفشونم نمیشه زد .

یاد حرف خودش میفته.. تو دلش میخنده و میگه:دیدی گفتم تا آخر تابستون اشکم خشک میشه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 12:11  توسط سپیده (ب)