.....داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک میگویید...
بد یکم که میگذره همه فراموش میکنن که یکی یروزی رفته...چقد بدم رفته.......تازه آدما وقای یکی میره یادشون میفته که دوستش بودن..
همه فراموش میکنن و فقط تویی که هنوز برات مهمه...فقط تویی که به اتفاقایی که میفته یه جوره دیگه نگاه میکنی....
چند سالی برای یه آدم بی تابی میکنی...و اون خیلی ساده از کنارت میگذره ولی تو ....
همه آدما اسم این اتفاقارو میذارن زندگی.....واقعا زندگی یعنی این؟؟
یکی از ما تو باشگاه نجوم...
یکی از ما...یکی مثل ما تو پارک رصدخونه روز نجوم...آخرین روز نجوم...
یکی مثله همه ما...شایدم نه...
حتما باید یکیمون بره تا....
کاش یکم بیشتر صبر میکردی...
فراز! از اون بالا بچه هارو میبینی؟
خوش بحالت...رفتی....!
......
.....روحت شاد!
و امتحانات حال گیری معلم ها برای کوفت سازی تعطیلات عید!!!!!!!
و شب های سختی که واسه انجام پروژه تا ساعت ۷ مجبور میشی بمونی مدرسه و بعد خسته بعد از رد شدن از یه ترافیک خیلی بدبرسی خونه و تازه بشینی واسه دوتا امتحان درس بخونی...یکی فیزیک از اول تا آخر کتاب....یکیم شیمی کل فصل..... .وبد تر از اون اینکه یهو همون شب آسمت عود میکنه و مجبور میشی به زور بخوابی که حالت خوب شه....و فرداش دست از پا دراز تر بری مدرسه و امتحان های قشنگ بدی و.....!!!!
خدایا به هممون کمک کن!
آمین![]()
و چه خوش بختی بزرگیست عاشقی!
![]()
به همین سادگی.....!
کاش میشد ثانیه ها رو برای لحظه ای کوتاه نگه داشت....!
همش همین!
مثه یه ماهی که...!
![]()
فصل عاشق شدن برگ هاست...
...و داستان دیرینهء من و تو
تو رفتی و من همچنان مات و مبهوت
به آسمان خیره مانده ام.
آن شب
غروب از همیشه سرخ تر بود.
فصل...
فصل شکستن برگ هاست
و پایان داستان نگاه های من و تو!
سکوت میکنم و لبخند های زورکیم را به این و آن هدیه میکنم!
روز ها میگذرد و من هنوز انتظار تو را میکشم...
و گاه ساعت ها دیوانه وار بر عکست خیره میمانم...
روز ها میگذرد و من هنوز دوستت دارم...
...هنوز!

بر عشق تو بر عشق همهء کودکی هایم گریستم...تویی که برای من از من گریختی...بر عشق آن کودکی گریستم که ندانسته به عروسک هایش عشق میورزید...به سوگ مرگ او نشتم و گریستم...به یاد همهء خاطرات زیبایی که هیچ وقت به وقوع نپیوست...
به یاد مرگ همهء دوست داشتن هایم...به یاد مرگ عروسک کودکی هایم...به خاطر مرگ عشق...به خاطر مرگ خودم گریستم!!
سهم تو شد روز تازه سهم من اشک که بریزم.
به همین سادگی کم شد عمر گل بوته تو دستم...
گله از تو نیست میدونم خودم اینو از تو خواستم(!)
به جون ستاره هامون تو عزیز تر از چشامی
هر جا هستی خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامی....!
توخیالش باهاشه،باهم حرف میزنن،شادن، میخندن،باهم خوبن خیلی خوب،دیگه باهم دعوا نمیکنن،باهمنند.
دیگه این از نبودن اون ناراحت نیست ،دیگه اون از بودن این ناراحت نیست.
باهم خوبن مثل دو تا دوست ،مثل خوبی های یک مادر با دخترش،شادن هردوتاشون،تو خیالش باهاش حرف میزنه،اونم گوش میکنه و دیگه دعواش نمیکنه.
باهم خوبن مثل قدیما ،اون هواشو داره نمیذاره حیلی اذیت شه،مثل یه مادر با دخترش ،چشماشو میبنده که تجسمش کنه،تو خیالش مثل قدیما از دیدنش سرخ میشه،تو خیالش...شادن،میخندن هر دو تاشون ولی خیلی طول نمیکشه که اشکاش همهء خیالاشو پاک میکنن و میفتن رو دفترش و تصویرش رو از تو چشاش میبرند... .
حالش خوب نیس، دردهای قلبش روز به روز بیشتر میشه،گیج نمیدونه چیکار کنه با دوستاش هم حتی دیگه نمیتونه ارتباط برقرار کنه،اول مهر وای که چقدر دلش میخواهد با یکی حرف بزنه،از زنگ اول دلش بارونیه. دل تنگ شده برای چیزی که 4 ماه ندیدتش برای چیزی که خودشو از دیدنش محروم کرده.
تو دلش غوغایی مثه کسی میمونه که داره از لبهء یه پرتگاه پرت میشه و کسی نیست تا دستش و بگیره.
وزوز صدای دیگران اذیتش میکنه ،با دوستاش دربارهء چیزای روزمره حرف میزنه تا حواسش پرت شه.و بالاخره زنگ آخر میرسه معلم میاد سر کلاس توی دلش خالی میشه اشک تو چشاش جمع میشه ولی میخنده تا کسی متوجه نشه .
حالش بدتر میشه تکون های عصبی پاهاش از کنترلش خارج شده و معلم شروع میکنه به درس دادن،تمام خاطرات گذشتش میاد جلو چشش انگار تو سرش تلویزیون روشن کردن باز دلتنگ میشه،به خودش قول داده تا حالا حالا ها به دیدن اون چیزی که خیلی دوست داره نره چیزی که دیدنش میتونه دوباره زندش کنه.
چقدر دلش میخواد با یکی حرف بزنه ،وای که چقدر میخواد غرورشو زیر پا بذاره....وای که چفدر دلش میخواد مثه کلاس اولیا اول مهر گریه کنه.میاد خونه تا شب آهنگ گوش میده و چند خط از حرفای دلش رو تو دفترش مینویسه.یکی از معلمای قدیمش بهش sms میزنه:یه دردایی کهنه میشن،اونقدر که حرفشونم نمیشه زد ،اون هم میدونه که حالش بده.
تا شب با خودش تکرار میکنه :یه دردایی کهنه میشن،اونقدر که حرفشونم نمیشه زد .
یاد حرف خودش میفته.. تو دلش میخنده و میگه:دیدی گفتم تا آخر تابستون اشکم خشک میشه.

